۱۳ آبان...
و باز هم اجتماعی دوباره...
امروز در راهپیمایی اول احساس خوبی داشتم اما انگار این دردهای ما همچنان ادامه دارد...
وقتی نوبت به قرآن خواندن رسید دوست داشتم آنچنان سکوتی حکمفرما بشه که احترام به سخن خدا با تمام وجود لمس شود اما...افسوس که من حتی صدای قاری را به زحمت شنیدم
چرا ما به راحتی از کنار این مسائل می گذریم؟
چرا ما نه خود عمل می کنیم و نه به فرزندانمان یاد می دهیم که زندگی و لاافل خدا را به شوخی نگیریم!!!
فرازی از دعای بعد از زیارت امام رضا(علیه السلام):
یا معبود العابدین یا مشکور الشاکرین
یا جلیس الذاکرین یا محمود من حمده
یا موجود من طلبه یا موصوف من وحده
یا محبوب من احبه یا غوث من اراده
یا مقصود من اناب الیه...
استغفرک استغفار إنابة
فصل علئ محمد و آل محمد و تب علئ و علی والدئ و أبلغ أئمتی سلامی و دعایی
غفلت تا کی؟
وقتی عزیزانمان از کنار ما می روند و به نزد خدا بازمی گردند آیا وجداناً عادت ما این نیست که به جز خود و تنهایی خود به چیز دیگری فکر نمی کنیم؟
بله. قطعا همین طور است...«اکثریت» به این طرز فکر عادت داریم!
من با چشم خود دیدم...باور کنید!!!
روزی که پدرم به سوی محبوب سفر کرد...همان روز...در بهت و سکوت بودم...اما اقوام و فامیل نزدیک...بعد از اظهار تاسف...در تکاپوی این بودند که چگونه مراسمی برگزار کنند...
چرا ما آدم ها نمی خواهیم عبرت بگیریم؟
چرا با دیدن مرگ باز دست از دنیا برنمی داریم ؟
هیچ کس نگفت او چشم انتظار خیر و دعایی از سوی ماست...و به جای تشریفات و مراسمات متعدد (که به جز برای آبروی خودمان در چشم دیگران نیست!) برای آخرت سفرکرده توشه ای هدیه کنیم...
و به جای اطعام به اقوام که همگی ... به فقیران و یتیمانی اطعام کنیم که سیر کردن آنها توشه ای و خیری برای سفرکرده باشد!
وگرنه این اطعام به اقوام هیچ خیری را به او نمی رساند و تنها برای رضایت دل خودمان است و بس.
روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد خانه ی قبرت ز الطاف خدا پر نور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد
الذی خلقنی فهو یهدین
والذی هو یطعمنی و یسقین
واذا مرضت فهو یشفین
والذی یمیتنی ثم یحیین
والذی اطمع ان یغفر لی خطیئتی یوم الدین
واغفر لأبی...واغفر لأبی...واغفر لأبی
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
مدتی از همه چیز دور بودم...
از خدا ولی نه!
از خدایی که پدرم پیش او رفت دور نبودم...
مردم! نمی توانم ساکت باشم!
دوری پدر سخت است اما... اما جاهلیت اکثریت دل را خون می کند ...
او به مهربانم پیوست............یا الله
اما ما به کجا داریم می رویم؟
منتظرم باشید اگر ...
امام علی(علیه السلام):
هر که خوراکش کم باشد اندیشه اش زلال می گردد.
اما صادق(علیه السلام):
اذا صمت فلیصم سمعک و بصرک و شعرک و جلدک.
هنگامی که روزه می گیری گوش و چشم و مو و پوست تو هم باید روزه دار باشند.
تعطیلات نوروز یه مهمونی داشتیم که در دوران جنگ در جبهه حضور داشتند. ایشان پرسیدند شما امسال هم جنوب رفتید؟و سوالاتی از این قبیل که جوابش رو دادم و شروع کردند به تعریف از مناطقی که انجا عملیات داشتند...
اما یه سوالی خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود : من که نه جنگ دیدم نه شهید نه رزمنده نه مجروح و نه ... اما داغ اون دوران و دغدغه ی ادامه ی راه شهدا رو دارم حالا کسانی که با شهدا بوده اند و سختی به دست آوردن این انقلاب رو کشیدن پس چطور الان می تونند راحت زندگی کنند؟ و هیچ تلاشی برای حفظ ارزش هایی که به دست آوردند نمی کنند و چرا تلاشی نمی کنند که این ارزش ها را به نسل بعدی منتقل کنند؟
چرا هیچ دغدغه ای جز زندگی روزمره ندارند؟؟؟
متذکر شدم که حداقل مراقب خودم باشم تا خدای نکرده گرفتار این روزمرگی نشم.
ان شاالله از وظیفه ی خود غافل نشیم...
شهدا واقعا ستاره هایی هستند که هنوز هم دارند نورافشانی می کنند و راه رو نشون میدن میشه این رو در زندگی حس کرد البته اگه واقعا ازشون کمک بخواهیم.
هرچند نوروز امسال لیاقت نداشتم به شهدا و زائران شهدا خدمت کنم و این شد که بر خلاف سال های پیش امسال به دیدوبازدید مشغول شدیم (البته خدا قسمت کرد قبل از سال برای عرض ارادت به شهدا و تجدید پیمان به زیارتشون رفتم) اما انگار این بی لیاقتی ما هم حکمتی داشته و قرار بوده درس ها و تذکرات زیادی بگیرم:
یادمه یه روز مهمونی داشتیم که وقتی از جنوب و مناطق جنگی بحث شد به تمسخر گفت:
سال بعد شلمچه تعطیل میشه امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و اونجا هم اسرافه...
هرچند بی جواب نگذاشتمش اما احساس کردم که جوابم کافی نبود و مقصر من هستم که کوتاهی کرده ام و مطالعه ی کافی و دقیقی نداشتم تا برای این گروه از افراد دلیل منطقی و قانع کننده ای بیاورم که حداقل از جانب ما اتمام حجت شده باشه و تکلیفمون رو انجام داده باشیم.
این بار هم به خواست خداوند شهدا تذکری دادند که باید خیلی تلاش کنم تا بتونم مثل اونها باشم و راهشون رو ادامه بدم...
راستی اگر شما بودید در جواب این مهمون چه دلیلی می آوردید؟؟؟![]()
بعد از دو هفته کمی تا قسمتی تلاش در برخی نقاط به صورت جدی بالاخره برگشتم تا دوباره بنویسم...
راستش دو هفته پیش اتفاقی افتاد که یکدفعه به خودم اومدم و دیدم خیلی ادعا دارم اما از عمل خبری نیست.
نگاهی به وبلاگ انداختم دیدم چیزایی نوشتم که شاید گاهی عمل نمی کنم.
به همین خاطر تصمیم گرفتم به چیزایی که تا حالا نوشتم کمی هم عمل کنم.
کمترین فایده ای که این وبلاگها دارند اینه که حداقل آدم خودش مجبور میشه به چیزی که می نویسه عمل کنه...![]()
مقام معظم رهبری:
شهید برونسی قبل انقلاب با بنده هم مرتبط بود. شرح حالش را نوشته اند. من توصیه می کنم شما هم بخوانید اسم کتاب " خاک های نرم کوشک" است.
شهيد عباس محمودجو:
خودتان را براى تحمل رنج ها و مصيبت ها آماده سازيد، قوىو استوار باشيد كه قادر يكتا پشتيبان شماست.